<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>zahragoli </title>
<link>https://zahragoolii.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 04 Jun 2026 20:31:26 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>پاچه‌گیری</title>
<link>https://zahragoolii.blogfa.com/post/88</link>
<description>زهرا هستم یه عدد عصبی پاچه‌گیر ببین الان فلفل داره کنارم حرف میزنه و یه داستانی رو با هیجان تعریف میکنه و من حوصله ندارم اصلا دوست دارم زودتر بخوابه و من نمیدونم بعدش میخوام چیکار کنم خوابمم میاد شاید خوابیدم خوابیدن بچه هم یه دردسریه واسه خودش الان اماده‌ی انفجارم و امیدوارم هیچ کدوم از اعضای خانواده پرش به پر من نخوره چون بدجوری قراره دعوا راه بندازم😂 چرا؟ واقعا نمیدونم الکی الکی مثلا الان از اینکه دستم خشکه و نیاز به مرطوب‌کننده داره هم عصبی میشم فلفل</description>
<pubDate>Thu, 04 Jun 2026 20:31:26 +0330</pubDate>
<dc:creator>zahragoolii</dc:creator>
<guid>zahragoolii.blogfa.com/post/88</guid>
</item>
<item>
<title>روزهای من</title>
<link>https://zahragoolii.blogfa.com/post/87</link>
<description>خیلی دیروقته که دارم مینویسم برای منی که بیشتر شباقبل دوازده میخوابیدم خیلی کار رو مخیه دیر خوابیدن البته چند ماه اخیر خوابم کلا بهم ریخته. حس خوبی دارم که الان اینجام و حسم بهتر شد با دیدن پست بعضیاتون. دروغ چرا چندتایی رو هم خواستم کامنت بزارم ولی حوصلم نشد. چندباری اومدم اینجا نوشتم که پستش کنم ولی اون تایید اخری رو نزدم چرا؟ چون با خودم گفتم بنویسم که چی؟ روزهای خوش و ناخوشی رو پشت سر گذاشتم. مادربزرگم و داییم به فاصله‌ی کوتاهی از هم فوت شدن.</description>
<pubDate>Wed, 03 Jun 2026 23:36:09 +0330</pubDate>
<dc:creator>zahragoolii</dc:creator>
<guid>zahragoolii.blogfa.com/post/87</guid>
</item>
<item>
<title>امروز</title>
<link>https://zahragoolii.blogfa.com/post/86</link>
<description>حوصلم سر رفته دوست دارم برم خرید و کلی چیز بخرم هم به درد بخور هم بدرد نخور بنظرم خرید وسیله‌های بدرد نخور همون لحظه خیلی حس خوبی به ادم میده ولی بعدش یکم که میگذره کمی عذاب وجدان میگیری که چرا پولمو هدر دادم ولی بعدش باز خودتو قانع میکنی و هزار تا راه حل برای اینکه بدردت بخوره پیدا میکنی و از شدت عذاب وجدان راحت میشی شایدم فقط من اینجوریم خوشحالم که بارون میباره و خوشحالترم که چند روز دیگه مرخصی همسر جانه واقعا جانه هوای سرد رو زیاد دوست ندارم گرم رو هم</description>
<pubDate>Sat, 27 Dec 2025 14:27:39 +0330</pubDate>
<dc:creator>zahragoolii</dc:creator>
<guid>zahragoolii.blogfa.com/post/86</guid>
</item>
<item>
<title>درگیر</title>
<link>https://zahragoolii.blogfa.com/post/85</link>
<description>هم دوست دارم بنویسم هم نه حس خوب و بد رو با هم قاطی دارم نمیشه که یه روزی بیاد همه چی سر جاش باشه نمیشه دیگه خیلی وقته به این نتیجه رسیدم و واسه همین یکم تحمل شرایطی که دست خودم نیست راحت‌تر شده مردم با یه سری مشکلات دست و پنجه نرم میکنن که مشکلات ما در مقابلش هیچه ذهنم درگیری زیاد داره و حس میکنم هیچ زمانی برای رسیدگی به این درگیری‌ها و حل کردنش ندارم حتی همین الانم هی باید بین نوشتن وقفه بندازم تا بتونم بچه رو راضی نگه دارم اولین درگیری مربوط به یکی از</description>
<pubDate>Tue, 23 Dec 2025 12:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>zahragoolii</dc:creator>
<guid>zahragoolii.blogfa.com/post/85</guid>
</item>
<item>
<title>توکل بر خدایت کن کفایت میکند حتما</title>
<link>https://zahragoolii.blogfa.com/post/84</link>
<description>من یه نقطه تاریک و سیاهم که با هیچ نوری روشن نمیشه من یه تیکه از خورشیدم که هیچ ابر تیره‌ای نمیتونه ذره‌ای از نور منو بگیره این تاریکی و سیاهی این نور و روشنایی همش منم من تاریکم و درخشان من سیاهم و سفید من ادمم و ادم همه‌ی خوب و بد ها رو شامل میشه سخت نگیر تو هم میرسی به تمام روزای درخشانی که انتظارشو میکشیدی توی روزای تاریک</description>
<pubDate>Sat, 20 Dec 2025 19:24:28 +0330</pubDate>
<dc:creator>zahragoolii</dc:creator>
<guid>zahragoolii.blogfa.com/post/84</guid>
</item>
<item>
<title>واهمه</title>
<link>https://zahragoolii.blogfa.com/post/83</link>
<description>من واهمه دارم از مرگ، واهمه دارم از پیری، واهمه دارم از تنهایی این افکار مسموم چیه که شب باید بیاد به ذهنم گاهی به ادمای پیر که نگاه میکنم با خودم میگم یعنی منم باید اینطوری بشم؟ ترس میاد سراغم از پیر شدن از بالا رفتن سن خودم من فقط به خودم فکر نمیکنم به اطرافیانم به عزیزام به اوناییکه حتی صداشون غمگین بشه دلم میگیره و بغض میکنم من طاقت ندارم ببینم پیری رو طاقت پیر شدن مامان بابام طاقت اینکه ببینم دستاشون بلرزه یا ناتوان بشن این افکر مسموم چیه نصف شبی</description>
<pubDate>Sun, 30 Nov 2025 20:17:47 +0330</pubDate>
<dc:creator>zahragoolii</dc:creator>
<guid>zahragoolii.blogfa.com/post/83</guid>
</item>
<item>
<title>فیلم</title>
<link>https://zahragoolii.blogfa.com/post/82</link>
<description>دلم میخواد بشینم الان فیلم نگاه کنم کلی فیلم یادداشت کردم که سر فرصت برم سراغشون. شب که میرسه با خودم میگم حنا میخوابه و میرم فیلم نگاه میکنم کتاب میخونم و ... اما به محض خوابیدن حنا خودم هم بیهوش میشم. اونقدر در طول روز کلمات محبت‌امیز نثارش میکنم که‌ گاهی حس میکنم زیاده‌روی کردم و لوس میشه. زندگی همونقدر که رو دور تنده رو دور کند هم هست یعنی ببین روزای ادم زود میگذرنا ولی اون روزی که باید برسه دیر میگذره و زیاد منتظر میزاره ادمو مچ دستم با کوچیکترین</description>
<pubDate>Sun, 16 Nov 2025 19:46:13 +0330</pubDate>
<dc:creator>zahragoolii</dc:creator>
<guid>zahragoolii.blogfa.com/post/82</guid>
</item>
<item>
<title>یکم عصبی</title>
<link>https://zahragoolii.blogfa.com/post/81</link>
<description>اوضاع اعصابم چندان تعریفی نداره گاهی اوقات زود از کوره در میرم گاهی اوقات الکی پیله میکنم و گاهی اوقات هم الکی دوست دارم گریه کنم. میدونم که همه‌ی اینا دلایلی داره و حتما پشت همه‌ی این الکیا حرف‌ها نهفته‌س که الان حوصله و اعصاب توضیح ندارم. دوست دارم بیشتر اختیار زبونمو داشته باشم و کمتر قاطی هر حرفی بشم تا حدودی هم موفقم ولی خب باید بیشتر تلاش کنم. تربیت بچه یکی از کارای سختیه که این روزا شدیدا باهاش درگیرم چون از هر وری میری یه ورش به اشتباه میخوری برای</description>
<pubDate>Sat, 15 Nov 2025 19:38:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>zahragoolii</dc:creator>
<guid>zahragoolii.blogfa.com/post/81</guid>
</item>
<item>
<title>که چی؟</title>
<link>https://zahragoolii.blogfa.com/post/80</link>
<description>گاهی اوقات ساعتها میشینی فکر میکنی با خودت حرف میزنی کارای مهمت رو انجام میدی تو ذهنت بحث میکنی با ادما، قضاوتشون میکنی، حسادت میکنی، حرص میخوری و در اخر وقتی شب میرسه و باید بخوابی یه سوال میاد تو ذهنت، که چی؟ همین سوال دو کلمه‌ای ساده اگه بهش جواب داده بشه دیگه سعی میکنی کمتر خودخوری کنی و از مغزت برای چیزای الکی کار بکشی انرژیتو میزاری واسه کارای مهمتر و زندگی هم لذت‌بخش‌تر میشه هر ادمی تو زندگیش از اینکه بقیه فکر کنن چقد زندگی خوبی داره، چه ادم خوبیه،</description>
<pubDate>Tue, 11 Nov 2025 19:30:22 +0330</pubDate>
<dc:creator>zahragoolii</dc:creator>
<guid>zahragoolii.blogfa.com/post/80</guid>
</item>
<item>
<title>عروسک قشنگم</title>
<link>https://zahragoolii.blogfa.com/post/79</link>
<description>سلام وبلاگیای گل چ خبرا چطورین خوبین خوشین سلامتین بنده کارای سختم رو یکی پس از دیگری انجام داده و به اتمام رسوندم و حالا هم که دارم مینویسم. از جمله کارای سخت میشه به انتخاب اسم عنوان هم اشاره کرد واقعا برای من سخته😂 قیچی حنا هنوز پیدا نشده و نمیدونم قراره کی پیدا شه. بدنم به خوابِ دبشِ طولانی نیاز داره. کتاب چشمهایش رو می‌خوندم و خوشم اومده بود ازش تا اینکه چند روزیه تصمیم گرفتم کلا از خوندن و نوشتن فاصله بگیرم.</description>
<pubDate>Mon, 10 Nov 2025 20:35:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>zahragoolii</dc:creator>
<guid>zahragoolii.blogfa.com/post/79</guid>
</item>
</channel>
</rss>
