پاچه‌گیری

+ جمعه پانزدهم خرداد ۱۴۰۵ | 0:1 | zahragoli

زهرا هستم یه عدد عصبی پاچه‌گیر

ببین الان فلفل داره کنارم حرف میزنه و یه داستانی رو با هیجان تعریف میکنه و من حوصله ندارم اصلا

دوست دارم زودتر بخوابه و من نمیدونم بعدش میخوام چیکار کنم خوابمم میاد شاید خوابیدم

خوابیدن بچه هم یه دردسریه واسه خودش

الان اماده‌ی انفجارم و امیدوارم هیچ کدوم از اعضای خانواده پرش به پر من نخوره چون بدجوری قراره دعوا راه بندازم😂 چرا؟ واقعا نمیدونم الکی الکی

مثلا الان از اینکه دستم خشکه و نیاز به مرطوب‌کننده داره هم عصبی میشم

فلفل همچنان داره حرف میزنه و این وسط بهم میگه اعصابت نمیاد؟ یعنی اعصابت خورده؟😂😂 حالا من چی بگم به این فلفل

صد در صد که پشت هر پاچه گرفتنی یه دلیل کاملا موجه وجود داره ولی شاید باورتون نشه که حتی حوصله ندارم به منشا این اعصاب‌خوردی فکر کنم

تو خونمون وقتی یکیمون اعصابش بیخودی خورده پاچه شلوارمونو میگیریم بالا میگیم بیا، بیا اینو بگیر دیگه راحتمون کن( یعنی پاچه بگیر و تموم کن دیگه😂) راستش خیلی این حرکت خودمو دوست دارم و حس خوبی میده این کار با اینکه بی‌ادبیه

خیلی دوست داشتم امروز کتاب بخونم یا تو دفتر خاطراتم بنویسم اما متاسفانه نشد

حتی خونه هم نامرتبه برای منی که قبل خواب خونه رو تمیز میکردم اینم میتونه یکی از دلایل پاچه‌گیری باشه

شاید حتی ناتوانی در تصمیم‌گیری هم بتونه بکی از عوامل باشه

به هر حال خدایاشکرت برای لحظه به لحطه‌ی زندگیم

روزهای من

+ پنجشنبه چهاردهم خرداد ۱۴۰۵ | 3:6 | zahragoli

خیلی دیروقته که دارم مینویسم برای منی که بیشتر شباقبل دوازده میخوابیدم خیلی کار رو مخیه دیر خوابیدن البته چند ماه اخیر خوابم کلا بهم ریخته.

حس خوبی دارم که الان اینجام و حسم بهتر شد با دیدن پست بعضیاتون. دروغ چرا چندتایی رو هم خواستم کامنت بزارم ولی حوصلم نشد.

چندباری اومدم اینجا نوشتم که پستش کنم ولی اون تایید اخری رو نزدم چرا؟ چون با خودم گفتم بنویسم که چی؟

روزهای خوش و ناخوشی رو پشت سر گذاشتم.

مادربزرگم و داییم به فاصله‌ی کوتاهی از هم فوت شدن. دختر خالم درگیر سرطان شده و وضعش اصلا خوب نبود اما خدا خواست و حالا بهتره.

برادرشوهرم ازدواج کرد و فعلا که هم‌عروس داشتن حس خوبی داره.

اسباب‌کشی کردیم و اومدیم خونه‌ی خودمون خیلی حس خوبی دارم حیاطش قشنگترین حیاط دنیاس. گلای رنگی کاشتم گلای تو گلدونمون همشون حالشون خوبه.

اینجا هوا خیلی گرمه پشه کورم زیاده ازشون خیلی بدم میاد کصافطای وحشی

دخترنازم بزرگ شده شیرین زبون شده و هر روز بیشتر شبیه من و باباش میشه ترکیب ما قطعا ترکیب برنده‌س😎

یه تابلوی قشنگ رو دیوار خونه زدیم که خیلی دوسش دارم

سبزی کاشتم تو باغچه که متاسفانه خراب شد نمیدونم چرا ولی حتما یه جاییشو خراب کردیم

تم خونمون بیشتر سفیده و من عاشق سفیدم اگه به من بود بیشتر از اینی که هست سفیدش میکردم اما خب نظر ادمای دیگه هم پرسیدیم و بنظرم با نظر اونا خونه بهتر شده

چندتا مجسمه دکوری از حیوونا داریم که عاشقشونم خیلی قشنگن

تو این مدت نوشتن و کتاب خوندن و اهداف قشنگی که برای خودم داشتم رو بوسیدم گذاشتم کنار و همش رو به وضعیتی که هممون توش گیر کردیم ربط دادم.

امشب با دیدن عکس مادربزرگم گریه کردم و اونمپقع بود که متوجه شدم چقد دلتنگشم. از دست دادن سخته

همسایه‌ی جدیدمون زن خوبیه ولی بچه‌ی خیلی فوضولی داره که رو مخمه پس ارتباط رو تا حد ممکن کم میکنم. کیک و شیرینی‌های‌مختلف بلده درست کنه و خیلی هنرای دیگه کدبانوئه کلا. برای منی‌ که واقعا از شیرینی درست کردن بدم میاد خیلی این کارشو تحسین میکنم و به دلم میشینه

دلم برای دوستام و چرت و پرت گفتن و الکی خندیدن تنگ شده هر کدوم یه بچه داریم و جاهای مختلفیم و هماهنگ کردن برای دورهمی واقعا سخت شده.

دلم برای همسایه قبلیمم تنگ شده حالا باز اونو بیشتر میبینم ولی همسایه‌ی خوب داشتن نعمت بزرگیه و واقعا از همنشینی باهاش خیلی چیزا یاد گرفتم و کلا حالم باهاش خوب بود.

من از دیر خوابیدن متنفرم و وضعیت الانم از تنفر گذشته

کمی مضطربم و عصبی

دلم بارون میخواد حالا برفم باشه اوکیه

دلم برگر و هات کیک و بندری هم میخواد ولی بیشتر از همه دلم مامانمو میخواد :)

با تموم وجودم خداروشکر میکنم برای تمام چیزی که دارم و ندارم

هر چی فکر میکنم دیگه چیزی به ذهنم نمیاد واسه نوشتن

پس شب خوش

zahragoli